گامهای کوتاه


همه‌ی راه‌های منتهی به رُم

 

از کوچه صدای باد و باران می‌آید. خاک من‌ام که روی تختم دراز کشیده‌ام. آتش تویی که از جهان غایبی.

*****

من باد و باران‌ام. با خودم در می‌آمیزم. عمرم زیاد است. نمی‌شمرمش. شما الآن هستید. یک بار که چشم‌هایم را ببندم و باز کنم، دیگر نیستید. کسان دیگری هستند. برای من چه فرق می‌کند؟ من باد و باران‌ام. با خودم در می‌آمیزم. عمرم زیاد است.




همه‌ی برادران بزرگ من

 

توی بالکن ساختمان روبه‌رو، که استفاده‌ی انباری دارد، یک صندلی را به دیوار تکیه داده‌اند؛ از این صندلی‌های تاشو که تهش سوراخی دارد و روی مستراح ایرانی می‌گذارند تا تبدیل به توالت فرنگی شود. صندلی را جمع کرده‌اند و طرف صافش را به دیوار تکیه داده‌اند. دایره‌ی سفیدی با حفره‌ای سیاه در وسطش رو به بیرون مانده است؛ مثل یک چشم به من نگاه می‌کند. هر کار که می‌کنم، این چشم که ازش گه تراوش می‌کند، به من زل زده است.

 




دل سگ

 

خانه را بوی قهوه بردارد، لیوانت را دستت بگیری، پنجره‌های تراس را باز کنی، باد مثل گربه‌ی لوسی از لای درخت‌ها بیاید بنشیند کنار پاهات، خورشید رو به زوال عصر را نگاه کنی و دهانه‌ی لیوان را، به جای همه‌ی لب‌های غایب به دهان ببری... بعد دیگر خاطرت جمع است که پاییز هم آمد.




مثل باد برای یک دسته موی پریشان

 

چه بلاهتی در با هم حرف زدن هست! چه بلاهتی در حرف زدن هست! آدم اگر بداند که همین یک بار را برای دیدن کسی، آن‌جور کسی، فرصت دارد فقط سکوت می‌کند. باید کنار هم به آن پشتی تکیه می‌کردیم، درخت‌های سرمازده‌ی لختِ بیرون را نگاه می‌کردیم و در سکوت می‌گریستیم.

پ.ن: بدی‌ش این بود که تو می‌دانستی همان یک بار است. بدی نبود، بی‌انصافی بود.




این جهان، وان جهان مرا مطلب

 

دهان من زخم بزرگی بود توی صورتم. پدرم شیفته‌ی معجزه‌های علم طب بود؛ شیفته‌ی بی‌حسی‌های موضعی، بخیه زدن زخم‌ها.




Le Pas Du Chat Noir

 

مردها به خانه‌ها برگشته‌اند. برف در حومه‌های ساکت شهر. صدای باد میان شاخه‌های لخت درخت‌ها. از ماشین‌های رفته، شیارهای گل‌آلود. دستمال کاغذی مچاله‌ روی‌ برف‌ها... آه! آن‌ها که به صحنه‌های خالی زل می‌زنند، به بشقاب‌های نیم‌خورده، به اشیاء رها شده، آن‌ها به کدام خانه برمی‌گردند؟




عهد سست و سخن‌های سخت

 

آن‌وقت، یک جفت شیشه‌ی سکوریت هم دارد که هروقت به دیدار ما می‌آید، روی مردمک‌هاش می‌گذارد. من نگاهش می‌کنم: با تلسکوپ، با میکروسکوپ، با چراغ قوه، با پروژکتور، با شمع و گاهی هم با سر انگشت‌ها؛ اما فقط طرح مبهمی از خودم را می‌بینم که ایستاده و به حال تعجب و موشکافی گردنش را کج کرده است.





خانه‌روشنان

 

1ـ علی‌آقا دست‌فروش جلوی پارک دانشجوست. عصرها با زن و بچه‌اش می‌رود سر کار و آخر شب هم یک آقای موتوری آن‌ها را برمی‌گرداند خانه‌شان، حوالی شوش. من خودش را ندیده‌ام. این‌ها را پای تلفن به من گفت. چند روز پیش که کیف پولم را گم کردم، علی‌آقا پیدایش کرده بود. توی کیفم، پول بود و کارت شناسایی و کارت کتاب‌خانه، دو سه تا کارت بانکی، یک دفترچه‌ی یادداشت، و یک پاکت که تویش کارت هدیه‌ی صدهزار تومانی بود با رمزش. همان شب آقای موتوری به من زنگ زد و گفت که علی‌آقا از توی دفترچه‌ی یادداشتم یک شماره پیدا کرده و از آن شماره، شماره‌ی من را پرسیده و به آقای موتوری گفته که به من بگوید بروم کیفم را ازش بگیرم. فردا وقتی قرار بود بروم کیفم را بگیرم، آقای موتوری گفت علی‌آقا نیامده سر کارش و بهتر است پس‌فردا باز زنگ بزنم.

2ـ من آدم خوش‌بینی هستم و از روزنامه‌ها هم بیزارم. مدتی‌ست اما هر صبح نگاهی به روزنامه می‌اندازم. بعد روزنامه غمگینم می‌کند و نیم‌ساعتی نمی‌توانم روی هیچ‌چیز تمرکز کنم. مدتی‌ست که عادت کرده‌ام به همه بگویم ما دچار وارونگی اخلاقی شده‌ایم. مردمی را که توی خیابان به هم فحش می‌دهند، با نفرت به چشم‌های هم خیره می‌شوند، توی پیاده‌رو تف می‌کنند، به هم تنه می‌زنند و برای صندلی‌های خالی اتوبوس با هم مسابقه می‌دهند نگاه می‌کنم و می‌گویم ما دچار وارونگی اخلاقی شده‌ایم.

3ـ فردا و پس‌فردای روزی که کیفم گم شد، مطمئن بودم که هرکس کیف را برداشته صد تومن را نقد کرده پول‌های توی کیف را هم برداشته و حالا می‌خواهد پولی از من بگیرد و آن چندتا کارت باقی‌مانده را پس بدهد. از علی‌آقا و آقای موتوری بدم می‌آمد که کیفم را پیدا کرده بودند. از این که مجبورم هی بهانه‌ها را گوش کنم تا بالاخره نوبت حرف اصلی و درخواست پول برسد حوصله‌ام سر می‌رفت. امروز اما علی‌آقا به من زنگ زد. گفت که کیفم را آورده و بروم بگیرمش. دوستی رفت و کیف را گرفت و همه‌چیز سر جایش بود. ما از علی‌آقا تشکر کردیم. کارت‌ها را کنترل کردیم و مژدگانی دادیم. علی‌آقا به من گفت: «ما دست به حق کسی نمی‌زنم؛ حالا کارت و رمز و هرچی».

4ـ علی‌آقا که با زن و بچه‌اش جلوی پارک دانشجو دست‌فروش است، دستش پاک است و ذهنش پاک است. علی‌آقا امید به انسان است. علی‌آقا که صدتومن برایش صدهزار تومن است، آن‌قدر دنبال من گشت تا کیفم را به من برساند. علی‌آقا که توی هیچ روزنامه‌ای نیست و هیچ‌جا شمرده نمی‌شود و همیشه جزء عوارض جانبی‌ست، کاری می‌کند از فهم کیف پول من بزرگ‌تر است. علی‌آقا که نمی‌دانم بچه‌اش را مدرسه می‌فرستد یا نه، با آدم کاری می‌کند که شهاب حسینیِ نادر و سیمین نمی‌تواند. علی‌آقا کاری می‌کند که آدم از خودش خجالت بکشد؛ کاری می‌کند که شب و روزهای آدم روشن بشود. علی‌آقا که همیشه سر کرایه با آقای موتوری چانه می‌زند، دست به حق کسی نمی‌زند.

5ـاین حق مطلب نیست؛ چیزی‌ست که از سرِ سرخوشی و بی‌آداب و ترتیبی نوشته شده. تمام سعی‌اش هم این است که بگوید آقای موتوری و علی‌آقا، که گل و گردو می‌فروشد، کاری می‌کنند که ما دچار وارونگی اخلاقی نباشیم. این متنی‌ست در ستایش آن‌ها.




دست‌هایش...

 

مدتی‌ست که از خانه‌ام جدا شده‌ام. قدر چند شهر دورم. امشب، دم غروب مامان برایم اسمس فرستاده بود که: «من هم تو را دوست دارم». مامان من موبایل‌بازی نمی‌کند. چند روز قبل که خانه بودم بهم گفت که یادش بدهم که اسمس بفرستد. دکمه‌های موبایلش لیبل فارسی ندارد. توی سن و سال مامان من یاد گرفتن نوشتن سی‌چهل تا نشانه با ده تا دکمه راحت نیست. بهش یاد دادم که از توی جمله‌های از پیش نوشته‌شده‌ی تمپلت موبایلش چیزی انتخاب کند و بفرستد. چندبار تمرین کرد و از این که یاد گرفته بود خوشحال شد. حالا امشب دم غروب برایم فرستاده بود: «من هم تو را دوست دارم». روی زمین نشسته بودم و گوشی‌ام را به صورتم چسبانده بودم. مادرم گنگ خواب‌دیده بود. می‌خواست چیزی بگوید که نمی‌توانست. می‌خواست بغلم کند. می‌خواست بپرسد که ناهار خورده‌ام یا نه. می‌خواست به من غر بزند. می‌خواست دَمِ پَرش باشم. نگاهم کند. نمی‌توانست. «من هم تو را دوست دارم» را پیدا کرده بود که صدایم بزند.




بیرون‌نهادن بساط از خانه

 

رو به یک پنجره‌ی تاریک ایستاده‌ای و جهان پشت سرت می‌گذرد. صدای خودت را در گوشه‌گوشه‌های فضای پشت سرت می‌شنوی و با همه‌ی پاها از تمام پله‌های پشت سرت پایین می‌آیی و شانه‌هایت را به همه‌ی شانه‌هایی که مال خودت هستند فشار می‌دهی و راه باز می‌کنی. رو به پنجره ایستاده‌ای و به تاریکی نگاه می‌کنی و می‌دانی که نمی‌توانی برگردی؛ چون دو هزار نفر با چشم‌ها و دهان و دست‌های خودت پشت سرت ایستاده‌اند و منتظرند آن ماهی کوچک قرمز را که به بی‌وقتی از روی شاخه‌ها چیده‌ بودی بمکند. ببلعند. برنگرد.





کلّه‌فریاد

 

دلتنگی یک زبان بیگانه است، ترجمه می‌خواهد. باید از آن حجم بی‌شکلی که راه نفس آدم را بند می‌آورد و خفه‌ات می‌کند، تبدیلش کنی به چیزی آشنا، چیزی که عینی و روزمره و کلمه‌دار باشد؛ مثلا دلم آن‌جور تنگ است که انگار با تو زاده شده‌ام و با تو بزرگ شده‌ام و با تو مرده‌ام و حالا توی قبر تنهایی گذاشته‌اندم و سنگ سنگینی روی سینه و صورتم. یا دلم آن‌جور تنگ است که انگار همه‌ی جهان، روزی‌ست و آن روز جمعه‌ست و آن جمعه، یک‌دست غروب. یا بگویی دلم جوری به تو تنگ است که بازوهای آدم برای بغل کردن بچه‌ی خوشمزه‌ی چندماهه‌ای که تازه زبان باز کرده تنگ می‌شود. یا که دلم بدحالِ توست آن‌جور که آدمی که سال‌هاست در سفرست، روی ملافه‌های چرک‌مُرد مسافرخانه‌های ارزان بین راه دلش بدحالِ بالش نارنجی رنگ خودش می‌شود.... من اما نفسم سخت بالا می‌‌آید. برایت دلتنگم و ترجمه‌اش را هم نمی‌دانم.

 




بورخس و الف‌اش

 

بازی‌های روی موبایل و کامپیوتر را دوست ندارم. یکی از بازی‌های محبوب من این است که پای سایت لغت‌نامه‌ی دهخدا بنشینم: یکی از کلمه‌های توی ذهنم را وارد می‌کنم، بعد از توی توضیحات یا ابیات دنباله، لغت دیگری را پیدا می‌کنم، واژه‌های غریبه و آشنا: همگی جدید... بعد، خواندن شعرهای ستون کناری هم که خودش لذتی‌ست. تازگی‌ها اما بعضی قسمت‌های شعر را بولد می‌کنند. خوب نیست.

پ.ن: یافته‌های دانشمندان نشان می‌دهد که برج بابل، دراز و مدوّر و این‌ها نبوده، این شکلی بوده.




بحر بهار

 

از موهای یال سمندی نوزین که بر پشتش سوارم، دانه‌دانه، به این طنابی که من را به تو وصل کرده بود گره می‌زنم، ولی دائم به کارِ فروتر رفتن در درهّ‌ام، کوه.





آذر، ماه آخر پاییز

 

حتما تعداد موسی‌ها زیاد شده که این‌همه آتش توی درخت‌ها افتاده است.‌





آیین رنج کشیدن

 

این از آن داستان‌های هپی اندینگ نیست. داستان یک آدمی‌ست که یکّه وسط یک اتاق خالی ایستاده و ضجه می‌زند. از کمر رو به پایین تا شده و نمی‌داند با دست‌هایش چه‌کار کند و زار می‌زند. تنهاست و کسی نیست که  بغلش کند. او کمر خم‌شده و دست‌های آویزان و صدای ناله‌اش را به خیابان می‌برد. با آدم‌هایی آشنا می‌شود و هیچ‌کس بلد نیست که بغلش کند یا موییدنش را ترجمه کند. مع‌هذا او آدم آسانی ست؛ فقط می‌گوید: من را نخواست.





«ممّد نبودی ببینی» یا «گود لایف»

 

مردم جورهای مختلفی از خودشان محافظت می‌کنند: بعضی‌ها کمربند می‌بندند؛ بعضی‌ها نزدیک خطر نمی‌شوند؛ بعضی‌ها قرص‌های مولتی‌ ویتامین می‌خورند؛ من، زیر لباسم دریا می‌پوشم.




تقرب به بارگاه سلطان

خواب می‌دیدم جای عجیبی هستم. با مردهایی که می‌شناختم. با زن‌هایی که می‌شناختم. با مردها و زن‌هایی که نمی‌شناختم. محله‌ای بود کنار یک رودخانه انگار. آدم‌هایش دست‌های بلند داشتند و پاهای کوتاه. بدن‌های پشمالوی چاق که مثل عکس‌های رادیوگرافی همه‌ی استخوان‌هایشان تویش پیدا بود. ما استخوانمان پیدا نبود. ما کنار رودخانه ایستاده بودیم و استخوان‌هامان پیدا نبود و بسیار زشت بودیم. اهل محله توی رودخانه می‌شاشیدند. ما گریه می‌کردیم و به شنا می‌رفتیم. ما که بسیار زشت بودیم.‌

 




پیچ‌گوشتیِ مارپیچ‌بازکن

سلّانه. سلّان. سلّانگی. سلّانه‌سلّانه. سلّانه گویا قید است. فعل و اسمی ندارد. لغتِ تنهاست. معنای قاموسی به‌خصوصی هم تا آنجا که دیده‌ام ندارد. یک‌جور حال به‌خصوص است. حال آدمی که آرام و جوری هم خسته راه می‌رود. و تنها هم. سلّیدن کاری دسته‌‌جمعی نیست. فردی‌ست. حال آدمی ست که مهم‌ترین کارش این است که این لحظه را، این ثانیه را، کوچک‌ترین جزء زمانش را، راه برود. بکِشاندش. یک‌جور غمزه‌ی رندانه در خودش دارد. آرامشِ حتی سرخوش. و بی‌اعتنایی؛ جوهر سلّانگی همین است: آدمی را که توی بازار سلّانه راه می‌رود بردارید و عیناً بگذاریدش توی یک کویر. یا وسط یک مسابقه‌ی دو. سلّانه راهش را می‌رود. معیارش همین است.

 سلّانه. سلّان. سلّانگی. سلّانه‌سلّانه. پشت سرم یک دریاست، مقداری بیابان بلا، چند میدان دراز جنگ، بخشی از آسمان و چیزهایی که توی ابر نگه‌شان می‌دارم و به‌سرعت شکل عوض می‌کنند. همچنان می‌سلّم. 




تخیلاتِ پیش از تبخیرِ قطره‌ی محال‌اندیش

 

من یک ساعت شنی هستم. الان قطره‌های خون چکّه...چکّه...چکّه روی سنگ سفیددست‌شویی می‌افتند. یک روز هم همه‌چیز برعکس می‌شود و همان‌طور که قطره‌ها دارند به تنم برمی‌گردند من مسیر برگشت به گذشته را پیدا می‌کنم.

 




سعدی به روایت من

 

بادِ پرصدا و رگبار بهاری باران را کج‌کج می‌آورد توی تراس. یک قاشق کوچک طوفان ریختم توی فنجانِ آرامِ چای. بخار افسرده‌ای کرد و سرد شد.