گامهای کوتاه


بعد هم که ديگر تو، او شدی...

1 آن‏وقت‏ها زمین هنوز گرد بود. عصبانی که می‏شدیم خودمان را وعده می‏دادیم که: این دور را هم بگذار بچرخد تا بچرخم؛ دور دیگر که به هم رسیدیم... این روزها اما، زمین خط‏های دراز موازی‏ای است که هر چه می‏روم و می‏روم و می‏روم، انگار نمی‏شود بچرخم.

 2 این‏جور بود انگار که تو لبی می‏جستی و من قلبی. با این قافِ گرد، قله‏ی بلندی ساختیم که هیچ‏کدام بالا رفتن ازش را بلد نبودیم.

 3 توی گردی زمین شکافی پیدا شد. یک‏سرش را تو گرفتی کشیدی، یک‏سرش را من. هی کش آمد و کش آمد و صاف شد و صاف شد. وقتی که دیگر تا چشم کار می‏کرد همه‏جا خالی و خالی بود، دلت دلم را می‏خواست و تنم تنت را...

 




می نويسم و فضا...

سرِ شب نشسته بودم توی آشپزخانه. میز را چیده بودم برای افطار. اذان شده بود و من پوست خرما را آرام آرام می‏کندم. منتظر بودم چای خنک شود. ربّنا تازه تمام شده بود و من داشتم آرام آرام پوست خرما را می‏کندم. به خرمایم نگاه می‏کردم، و فنجان چای و صدای اذان. بچه‏تر که بودم همه‏ی این‏ها با هم یک معنا داشت: دعا. موقعی بود که باید هر چیزی که دلت می‏خواست را مثل بچه‏ی ننری به خدا بگویی و او هم انجامش بدهد... همان را که تو می‏خواهی. نتوانستم لبخند نزنم. آن‏وقت سعی کردم چیزی بخواهم... چیزی را به دعا بخواهم. هی فکر کردم. اما دیدم خالی هستم. فکر کردم شاید اگر نمازی چیزی خوانده بودم، می‏شد... اگر ایمانی، به چیزی، هر چیزی داشتم، می‏شد... اما... خالیِ خالی... دیدم که دارم فرو می‏روم و خالیِ خالی هستم... هیچ چیز...آشپزخانه ساکت بود. من تنها بودم و روی صندلی‏ام نشسته بودم و نور چراغ توی فنجان چای تکان می‏خورد... آن‏وقت، دعا کردم که خدا وجود داشته باشد... با تمام وجود، از خدا خواستم که باشد... چای سرد شده بود.

____________________

پ.ن: دکتر محمدجواد غلامرضاکاشی در مورد روزه نوشته بوده است! به نظرم باید نیاز به شرکت در مناسک جمعی و هویت گرفتن از آن را هم به تحلیل‏اش اضافه کنیم. اما پیش از آن لازم است متن مذکور را با عنوان ماه رمضان و تجربه ناب خوردن بخوانید! 




چه جوری می شود که اين جوری می شود؟!...

وودی آلن را دوست دارم، مخصوصاً وقتی ذیل عنوان «راهنمای مختصر و در عین حال مفید، برای نافرمانی مدنی»* می‏گوید:

 برای ارتکاب انقلاب دو چیز ضروری است: کسی یا چیزی که بر ضدش انقلاب شود، و کسی که عملاً پیدایش شود و انقلاب کند. لباس در این مواقع معمولاً غیر رسمی است و دو طرف ممکن است بر سر وقت و محل انقلاب با هم کنار بیایند، اما اگر یکی از دو جناح سر صحنه حاضر نشوند، همه‏ی کاسه کوزه‏ها به هم می‏ریزد. در انقلاب سال 1650 چین، هیچ‏کدام از دو طرف پیدایشان نشد و بیعانه‏ی اجاره‏ی تالار مالید.

*بی‏بال و پر، طنزهای وودی آلن، برگردان: محمود مشرف آزاد تهرانی، تهران: ماه‏ریز، 1383




مثل کشف اتم...

دوست نازنینی دارم که هر وقت چیز غیر منتظره ای راجع به آدم آشنایی می شنود می گوید: واااای! چقدر آدمها سوراخ دارند!

من یادم رفته است که بهش بگویم مثل پنیر سوئیسی هستم...




نوشتن...عشق...و ديگر هيچ

لباس‏هایم را در می‏آورم: بلوزم، شلوارم، و لباس‏های زیرم را. می‏خواهم بنشینم گلدوزی کنم. دارم توی اتاقم دنبال سوزن و نخ می‏گردم که مامانم، وحشت‏زده، از توی هال جیغ می‏زند: "اون چه وضعیه دیوونه؟"

وقتی دارم لباس‏هایم را می‏پوشم می‏دانم که تنها فرصت زندگیم را برای برهنه بودن از دست داده‏ام!