گامهای کوتاه


می شه لطفن اين جعبه رو سوراخ کنين؟ من هوا لازم دارم!

کلاس، مثنوی رقت‏انگیزی بود که از قضا همه‏ی بیت‏هایش هم، هم‏قافیه از کار درآمده بود و انتهای هر مصراع احمقی تکرار می‏شد... معلم، کتاب در دست، با شانه‏های آویزان و پلک‏های شل‏ و ولی که یکی در میان باز و بسته می‏شد پای تخته سیاه ایستاده بود. دهانش هی جمع وباز می‏شد. پشت نیمکت‏ها شاگردها نشسته بودند و به جای نامعلومی زل زده بودند. زبانشان از بین دندان‏هایشان بیرون افتاده بود و صدای وزوز مداوم و سمج مگسی که دور سر و مویشان می‏چرخید را توی سرشان تاب می‏دادند. یکهو چراغ شروع کرد به پِرپِر کردن و یکی از شاگردها، بی‏هوا، زد زیر خنده. اول ریز و بی‏صدا خندید. بعد هم بلند و پرصدا و طولانی. معلم هر دو پلکش را باز نگه داشت و خیره شد به بچه.

خوب شد که اتفاق بدی نیفتاد. فوری از توی دفتر آمدند و قبل از این‏که شاگردهای دیگری هم مثل بچه خنده‏شان بگیرد یک جعبه‏ی خالی خط‏کش را چپه گذاشتند روی صورت بچه.




در سوگ اين سکوت...

دو سه روز است که هی سعی می‏کنم و به یادم نمی‏آید... جز چند واژه، پراکنده، هر چه می‏کنم آن شعر را که برایم گفته بودی به یاد نمی‏آورم... دو سه روز است و این‏همه تلاش...

 شاعر! تو مرده‏ای یا شعر؟