گامهای کوتاه


«شراب خوردن با اژدها در تابستان» يا «روايت نگذشته ی ۲»

 

روی سکو نشسته بودیم. تو با آن چشم‌های عجیبت، با آن رنگهای عجیب که توی چشمت داشتی، به هیچ‌چیز نگاه نمی‌کردی. نرمای دستم را گرفته بودی میان استخوانیِ انگشت‌هات. من خم شدم، باز شدم، پیچیدم دور بلندات، می‌خزیدم روی بازوی راستت و تو باز خیره بودی به هیچ چیز. تاب خورده بودم دور پهلوی چپت. دستم را دراز کردم که دیدم سکویی نیست... لحظه‌ای ست که ما روی نرمای گرم صدات نشسته‌ایم فقط. و من باز که سر برگردانده‌ام دارم توی حنجره‌ات فرو می‌روم و فرو می‌روم و فرو می‌روم... خدا را، به من چه می‌گفتی؟


حوا



الواح فراموشی

راز کوچکی وجود دارد که مدت‌هاست قابله‌ها مخفیانه به دکترها گفته‌اند و آن‌ها هم مخفیانه نگه‌ش داشته‌اند. اما من و شما چی؟ حق نیست بدانیم‌ش؟

 این راز خیلی بزرگ از این قرار است: اغلب بچه‌ها ـ حتی ممکن است که همه‌شان ـ با چشم‌های بازِ باز به دنیا می‌آیند و انگار کنید که اصلاً هم خیال گریه کردن ندارند. حالا هرچه هم دکتر محکم بزند پشتشان فقط کاری که می‌کنند این است که به دکتر که سروته نگه‌شان داشته چشم‌غره می‌روند. آن‌وقت دکتر ـ این همان توصیه‌ی قابله‌هاست ـ بچه را آرام می‌گذارد روی زمین. بچه راه می‌افتد می‌رود یک دوری بزند. کادر پرستاری هم همان‌جور با دستکش‌های خونی‌شان می‌مانند به خوش‌وبش کردن با دکتر. بچه می‌رود و بعد که بازدیدش تمام شد با شانه‌های آویزان برمی‌گردد. (همه‌ی کسانی که تا حالا یک بچه‌ی خونی‌مالیِ لخت‌وعور دیده‌اند که مثلاً روی پشت بام یا لبه‌ی جدول یا حتی توی کریدورهای بیمارستان برای خودش راه می‌رفته، و این راز را با ناباوری پیش خودشان نگه داشته بودند حالا می‌توانند کم‌کم افشاگری‌های درِ گوشی را شروع کنند). خلاصه، بچه برمی‌گردد و توی فکرش معلوم نیست چی می‌گذرد. اما دکتر که می‌فهمد وقتش شده پیش از آن‌که بچه خیالی به سرش بزند، پاهایش را سفت می‌گیرد و بچه‌ی در حال جیغ زدن را می‌دهد دست پرستارها. آن‌ها هم در حالی که لبخند می‌زنند و سر تکان می‌دهند بچه را زود می‌پیچند لای ملافه.


حوا

صاف نشسته ايد جلوی کامپيوترتان و ....تـــــق....

تازگی‏ها کشف تازه‏ای کرده‏ام. دو سه روز پیش بود گمانم. توی پمپ بنزین بودم و داشتم سوار ماشین می‏شدم برگردم خانه که یکهو یادم آمد. یکهو که نه، ذره ذره انگار روشن شد. از صبح احساس می‏کردم باید خواب دیشبم را به یاد بیاورم. هرچه می‏کردم یادم نمی‏آمد.خواب خیلی خوبی بود و توی آن رخوت و گرفتاری آن‏روز حس می‏کردم به یادآوریش نیاز دارم. همان‏وقت که در ماشین را بستم یادم آمد. خواب دیده بودم توی یک ماشین سیاهِ معرکه کنار راننده‏ای که نمی‏دانم کی بود نشسته بودم و می‏رفتیم. با سرعت خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد. و من از خوشی جیغ می‏کشیدم. از روی یک‏جور پل گمانم رد شدیم. بارانِ کمی هم آمده بود. همه‏چیز خیلی عالی بود و من از خوشی و هیجان جیغ می‏کشیدم. حال خوبی داشتم. خوابم را یادم آمده بود و حسابی کیفم کوک بود. هوا خوب بود. بلوار خلوت بود و من تند می‏رفتم. ضبط را خاموش کردم و به صداهای باقی‏مانده از خوابم گوش می‏دادم که یکهو یک احمقی از توی فرعی با سرعت وارد بلوار شد و... تـــق...

وقتی توی ماشین منتظر افسر نشسته بودم ناگهان فهمیدم که احساس پیروزی توی زندگی آدم یک چیز موقتی است. یک حال خاص که حکم انحراف از نرمال را دارد. اما احساس شکست همیشگی است. مثل یک فاسق بی‏مسئولیت زندگی آدم را سفت بغل کرده است و ول هم نمی‏کند.


حوا

روايت نگذشته به صيغه ی گذشته

حالم خوب نبود. بد هم نبود. جوری بود که تویش بد و خوب جا نمی‏شود. این را از دگمه‏های کوچکی فهمیدم که روزها پیدایشان می‏کردم و شب‏ها، با هر چه هم کوشش، می‏دیدم به هیچ کُتی وصل نمی‏شوند. زندگی‏ام همین‏جور مولکول مولکول از هم جدا می‏شد و هیچ تکه‏ایش هم قواره‏ی هیچ بالاپوشی نبود. آخر سر دگمه‏هایم را مشت کردم ریختم توی قوطی دگمه‏های مادرم. رفتم از توی کمد یکی از پیراهن‏هایم را درآوردم. موهایم را بالای سرم گیره زدم و پیراهنم را پوشیدم. توی پیراهنم کلی صدا می‏آمد و هزار جور عطر به دماغ آدم می‏خورد. نورهای عجیب و غریب هم بود و حرف‏هایی که دیگر واضح شنیده نمی‏شد. نشستم جلوی آینه. یک رژ لب برداشتم که یکهو دیدم به جای صورتم، دره‏ی خالی عمیقی نشسته است. رفتم جلوتر ببینم چه خبر است، و حالا مدت‏هاست که افتاده‏ام این‏تو و نمی‏دانم چرا هر چه می‏روم به هیچ کجا نمی‏رسم...


حوا