«شراب خوردن با اژدها در تابستان» يا «روايت نگذشته ی ۲»
روی سکو نشسته بودیم. تو با آن چشمهای عجیبت، با آن رنگهای عجیب که توی چشمت داشتی، به هیچچیز نگاه نمیکردی. نرمای دستم را گرفته بودی میان استخوانیِ انگشتهات. من خم شدم، باز شدم، پیچیدم دور بلندات، میخزیدم روی بازوی راستت و تو باز خیره بودی به هیچ چیز. تاب خورده بودم دور پهلوی چپت. دستم را دراز کردم که دیدم سکویی نیست... لحظهای ست که ما روی نرمای گرم صدات نشستهایم فقط. و من باز که سر برگرداندهام دارم توی حنجرهات فرو میروم و فرو میروم و فرو میروم... خدا را، به من چه میگفتی؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥۸ ق.ظ توسط حوا
٢٠ آذر ۱۳۸٦
الواح فراموشی
راز کوچکی وجود دارد که مدتهاست قابلهها مخفیانه به دکترها گفتهاند و آنها هم مخفیانه نگهش داشتهاند. اما من و شما چی؟ حق نیست بدانیمش؟
این راز خیلی بزرگ از این قرار است: اغلب بچهها ـ حتی ممکن است که همهشان ـ با چشمهای بازِ باز به دنیا میآیند و انگار کنید که اصلاً هم خیال گریه کردن ندارند. حالا هرچه هم دکتر محکم بزند پشتشان فقط کاری که میکنند این است که به دکتر که سروته نگهشان داشته چشمغره میروند. آنوقت دکتر ـ این همان توصیهی قابلههاست ـ بچه را آرام میگذارد روی زمین. بچه راه میافتد میرود یک دوری بزند. کادر پرستاری هم همانجور با دستکشهای خونیشان میمانند به خوشوبش کردن با دکتر. بچه میرود و بعد که بازدیدش تمام شد با شانههای آویزان برمیگردد. (همهی کسانی که تا حالا یک بچهی خونیمالیِ لختوعور دیدهاند که مثلاً روی پشت بام یا لبهی جدول یا حتی توی کریدورهای بیمارستان برای خودش راه میرفته، و این راز را با ناباوری پیش خودشان نگه داشته بودند حالا میتوانند کمکم افشاگریهای درِ گوشی را شروع کنند). خلاصه، بچه برمیگردد و توی فکرش معلوم نیست چی میگذرد. اما دکتر که میفهمد وقتش شده پیش از آنکه بچه خیالی به سرش بزند، پاهایش را سفت میگیرد و بچهی در حال جیغ زدن را میدهد دست پرستارها. آنها هم در حالی که لبخند میزنند و سر تکان میدهند بچه را زود میپیچند لای ملافه.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٤ ق.ظ توسط حوا
۱٠ آذر ۱۳۸٦
صاف نشسته ايد جلوی کامپيوترتان و ....تـــــق....
تازگیها کشف تازهای کردهام. دو سه روز پیش بود گمانم. توی پمپ بنزین بودم و داشتم سوار ماشین میشدم برگردم خانه که یکهو یادم آمد. یکهو که نه، ذره ذره انگار روشن شد. از صبح احساس میکردم باید خواب دیشبم را به یاد بیاورم. هرچه میکردم یادم نمیآمد.خواب خیلی خوبی بود و توی آن رخوت و گرفتاری آنروز حس میکردم به یادآوریش نیاز دارم. همانوقت که در ماشین را بستم یادم آمد. خواب دیده بودم توی یک ماشین سیاهِ معرکه کنار رانندهای که نمیدانم کی بود نشسته بودم و میرفتیم. با سرعت خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد. و من از خوشی جیغ میکشیدم. از روی یکجور پل گمانم رد شدیم. بارانِ کمی هم آمده بود. همهچیز خیلی عالی بود و من از خوشی و هیجان جیغ میکشیدم. حال خوبی داشتم. خوابم را یادم آمده بود و حسابی کیفم کوک بود. هوا خوب بود. بلوار خلوت بود و من تند میرفتم. ضبط را خاموش کردم و به صداهای باقیمانده از خوابم گوش میدادم که یکهو یک احمقی از توی فرعی با سرعت وارد بلوار شد و... تـــق...
وقتی توی ماشین منتظر افسر نشسته بودم ناگهان فهمیدم که احساس پیروزی توی زندگی آدم یک چیز موقتی است. یک حال خاص که حکم انحراف از نرمال را دارد. اما احساس شکست همیشگی است. مثل یک فاسق بیمسئولیت زندگی آدم را سفت بغل کرده است و ول هم نمیکند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٥ ق.ظ توسط حوا
٤ آذر ۱۳۸٦
روايت نگذشته به صيغه ی گذشته
حالم خوب نبود. بد هم نبود. جوری بود که تویش بد و خوب جا نمیشود. این را از دگمههای کوچکی فهمیدم که روزها پیدایشان میکردم و شبها، با هر چه هم کوشش، میدیدم به هیچ کُتی وصل نمیشوند. زندگیام همینجور مولکول مولکول از هم جدا میشد و هیچ تکهایش هم قوارهی هیچ بالاپوشی نبود. آخر سر دگمههایم را مشت کردم ریختم توی قوطی دگمههای مادرم. رفتم از توی کمد یکی از پیراهنهایم را درآوردم. موهایم را بالای سرم گیره زدم و پیراهنم را پوشیدم. توی پیراهنم کلی صدا میآمد و هزار جور عطر به دماغ آدم میخورد. نورهای عجیب و غریب هم بود و حرفهایی که دیگر واضح شنیده نمیشد. نشستم جلوی آینه. یک رژ لب برداشتم که یکهو دیدم به جای صورتم، درهی خالی عمیقی نشسته است. رفتم جلوتر ببینم چه خبر است، و حالا مدتهاست که افتادهام اینتو و نمیدانم چرا هر چه میروم به هیچ کجا نمیرسم...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٧ ق.ظ توسط حوا