گامهای کوتاه


قضیه‌ی دلبستگی متقابل من و رادیو

 

صبح‌هایی که صبحانه ساندویچ کوچکی‌ست که جویده ـ ‌ناجویده توی ماشین قورتش می‌دهی و همان‌جور که چشمت به ساعت ماشین است که تأخیرت را یک دقیقه، دو دقیقه، سه دقیقه بزرگ می‌کند داری به حرکت کند ماشین‌های جلویی فحش می‌دهی و توی صورت خودت و همه‌ی راننده‌های اطراف چیزی‌ست که حتما می‌تواند بچه‌ها را گریه بیاندازد، این‌جور موقع‌ها چه چیزی می‌توان گوش کرد غیر از دلنگ دلنگ اخبار رادیو؟...

پ.ن(مخصوص کسانی که با متن هم‌ذات پنداری کردند): اینم شد زندگی؟ یه فکری به حال خودت بکن!




فرار به لحظه‌ی اکنون!

 

می‌دانی، گمانم یک چاهی هست که آدم آن کاغذ مچاله شده را پرت کرده آن‌تو. بعد هم تا دلتان بخواهد رویش را آب گرفته است. حالا، کاری که باید بکنی این است که آب را خالی کنی، کاغذ را از آن ته بکشی‌ بیرون، و بلند بخوانی‌ش.

 گمانم آب همین چاه است که هروقت تنهایی و شب است و یک موزیک آرام هم توی هوا می‌رقصد، همین‌جور هی از چشم آدم سرازیر می‌شود.




The Princess and The Warrior

 

نانوا گفت: شماره‌ی ده. مردی که پایین سبیل جوگندمی‌ش زرد شده بود جلو رفت، شماره را دراز کرد به سمت نانوا و گفت: پنج تا.

زن روسری‌ش را جابه‌جا کرد و در حالی‌که به همه لبخند می‌زد گفت: ما زود عادت می‌کنیم. خوب مردمی هستیم.

مرد نان‌ها را روی پیش‌خوان پهن کرد و گفت: بله، خوب است که دیگر صف خواهران و برادران در کار نیست.

زن گفت: آدم باید جلوی حرف زور بایستد.

مرد گفت: مگر این‌که طرفت زیادی پرزور باشد.

نانوا گفت: شماره‌ی یازده.

زن گفت: آدم باید روی حرفش بایستد. اون حرف خوبی زد که گفت من روی حرفم هستم. اون خسروِ...

مرد گفت: گلسرخی.

زن گفت: بله بله بله.

مرد گفت: بله بله بله.

مرد سوار پراید 141ش شد و رفت.

پسر بچه‌ای جلو رفت و گفت: سه تا.

زن به همه لبخند زد و گفت: باید بروم خانه. پسرم کنکور دارد. حالا از خواب بیدار شده و چایی می‌خواهد.

نانوا گفت: شماره‌ی دوازده.

پسربچه گفت: من نان گرفتم.

زن گفت: بله بله بله.

ما گفتیم: بله بله بله.

پ.نِ اجباریِ دوست‌نداشتنی: از این‌که کامنت‌های در حمایت از نانوایی و صف و تهیه‌ی ارزاق عمومی! را حذف کردم شرمنده‌ام. ما واقعاً یک نانوایی توی محلمان داریم که تویش، به‌جای ایستادن در صف‌های باشکوه خواهران و برادران، شماره می‌گیریم. اما خودتان ببینید. یعنی این داستان واقعاً در مورد نانوایی و مرتب توی صف ایستادن و این‌چیزهاست؟




دستور طبخ صبحانه برای گلوگاه پنهانی

 

آنان که زلف ما را بر باد داده بودند یادشان رفت کمی هم بر باد بروند. آن‌ها که نیامدند ما هم نشستیم و موهایمان را دانه‌دانه کاشتیم توی حفره‌های نانی که از گوشت ما پیچیده بودند و صبحانه‌ی بعد از شام زفافشان را لای آن برای مَرکب‌های رامشان لقمه می‌گرفتند.




زندگی در پیشِ رو

 

انگشتم را می‌برم توی شیشه‌ی زمانِ از دست‌رفته و توی دهانم می‌‌گذارم: ...مزه‌ی مربای زردآلو می‌دهد... و خوب که بو می‌کنم... یک‌جور بویی که از برگهای اول بهار بلند می‌شود... بعد همین‌که نفس می‌کشم، نفسم صدای ویولون می‌دهد. تعجب می‌کنم. صدایم را صاف می‌کنم: می‌شود فلوت. نوک انگشتم را دوباره توی دهانم می‌برم: صدای پیانو می‌دهد. بعد از توی چشم‌هایم صدای سازهای دیگری می‌آید که نمی‌شناسمشان... حالا کافی‌ست یک آه بکشم تا فوره (Faure) رکوئیمش را تمام کند.