گامهای کوتاه


با هفت‌هزار سالگان

 

هر سال وقتی بهار یواش یواش اسباب‌هایش را جمع می‌کند که بیاید روی درخت‌ها بنشیند، من یاد مادربزرگم می‌افتم. مادربزرگم حدود 20 سال پیش که زنده بود، بهارها قیافه‌ی عجیبی پیدا می‌کرد و دم گوش من که خیلی بچه بودم می‌گفت: «اول بهار هرچیز که مرده سر از خاک درمیاره غیر آدمیزاد... حیف!» حالا، همان‌جور که گفتم اول بهار، البته خودم حواسم هست، اما شما هم اگر علفی، گلی، گیاهی دیدید که یک دسته موی سفید بافته دارد و دارد با چوب‌سیگارش ور می‌رود، از قول من بهش بگویید که... من خیلی خوشحالم.

 


حوا

تُنگ ماهی، روی شاخ گاو!

 

رفتم توی حیاط. از خانه‌ی همسایه‌ها صدا می‌آمد. خوب که گوش دادم، در خانه‌ی همسایه‌ی پرسروصدا یک قالی بزرگ را می‌شستند و در خانه‌ی همسایه‌ی کم‌‌سروصدا برگ‌های خشک و آشغال‌های باغچه را می‌سوزاندند. اگر مشکلی پیش نیاید، تا ده بیست روز دیگر بهار می‌شود! فوق‌العاده نیست؟

پ.ن: جیک‌جیک مستون لطفا!


حوا