گامهای کوتاه


کیا داغشو دوست دارن؟!

 

امروز هوا خیلی گرم بود. من از خانه رفته بودم بیرون. مردم باز هم توی مکعب‌های یخی‌شان این‌ور و آن‌ور می‌رفتند. از کنار هم با فاصله رد می‌شدند تا جهان‌شان به هم گیر نکند. از وسط یخ برای آشناهایشان دست تکان می‌دادند و به چشم‌های غریبه‌ها خیره‌ می‌شدند. گاهی هم مکعب‌هایشان را کنار هم می‌گذاشتند و برای هم درد دل می‌کردند اما چون آفتاب این‌جور موقع‌ها آدم را کلافه می‌کند زود پا می‌شدند و به یخچال خودشان برمی‌گشتند.

امروز هوا خیلی گرم بود و این برای خانه‌ی اسکیمویی ما اصلا خوب نیست.




جلسه‌ی احضار ارواح عزیزه؛ به صرف شام و شیرینی

 

من از دلتنگی خوشم نمی‌آید، اما تقصیر من نیست که دلتنگی دست از سرم بر نمی‌دارد. دیروز هم همین‌جور بود. همه‌ی خرده ریزهایش را برداشته بود و آمده بود دنبالم. من هم الکی کتاب‌هایم را پهن کردم جلوم و بهش گفتم: جان من ول کن، ببین چقدر کار دارم! اما... می‌دانید که ول نکرد. من را گذاشت توی ماشین قدیم‌های پدرم و برد به یک جاده‌ی تاریک که توی یک شب تاریک همه‌اش را رانندگی کرده بودیم. به یک رودخانه که یک بار ازش رد شده بودم. به راهروی یک بیمارستان که در خواب دیده بودم. به کوچه ی آرامی که یک روز عصر تویش گم شدم. یک ساعت کنار یک درخت زال‌زالک که روی یک حوض توی یک باغ خم شده بود مرا ایستاند. بعد دستم را محکم کشید و همه‌چیز آن‌قدر تند شد که نتوانستم ازشان یادداشت بردارم...

بعد هم آمدیم توی اتاقم نشستیم، چای خوردیم و برای تمام شدن روز گریه کردیم.




آلوچه ی باغ بالا!

 

می‌دانی، به خاطر همین بود که دستت را گرفتم و از آن بالا که بودیم آوردمت این پایین که خورشیدهای دم غروبش توی دهانمان را پر از مزه‌ی خون می‌کند. به خاطر همین لحظه‌های نادری که توی تمام پستوهای جهانت باد می‌وزد، جز میان بازوان من.




برای زندگی؛ وقتی که کراوات می زند

 

وای ی ی ی ی! عجب خوابی! خواب دیدم که یک وبلاگ نویسم...بعد خواب دیدم که دیگر وبلاگ نویس نیستم...بعد خواب دیدم که وبلاگ نویسم...بعد خواب دیدم که نیستم...حالا بیدار شده ام و دارم خواب می‌بینم که وبلاگ نویسم!

پ.ن: من به عنوان پیشرو و مایه ی مباهاتِ عقلانیتِ بشری اعلام می کنم که تناقض، لواشک زندگی ست!