گامهای کوتاه


Becoming Jane

 

امروز عصر داشتم یک ملافه‌ی بزرگ را روی بند رخت پهن می‌کردم و باد توی دامنم و ملافه پیچیده بود و چند تا برگ هم روی زمین جابه‌جا می‌شدند و درخت خرمالو هم آرام آرام تکان می‌خورد و زندگی هم زیر سایه‌بان ایستاده بود و دست‌هایش را توی جیب‌هایش گذاشته بود...

 و گمانم کمی هم گرد و خاک توی چشم‌هایش رفته بود....




«بوسه بر آب» یا «شرّ و ورّ از ته دل»

 

کوتاه: مثل لحظه‌ی افتادن یک سیب از یک درخت، یا لحظه‌ی پیوستن یک سیب به یک درخت...




صنایع جدید الاحداث بسته‌گشایی و بازبندی!

 

اول پاییز ریزش موی سر بیشتر مردم زیاد می‌شود. با افتادن هر مو حفره‌یی به اندازه‌ی سر یک سوزن منجوق‌دوزی باز می‌شود که از آن می‌شود بخشی از مغز آدم را دید.




جعبه‌های دربسته‌ی اول پاییز

 

مادرم که از این‌همه رفت‌وآمد و غرغر من عصبانی‌ست می‌گوید: ای‌ بابا! یا بشین فیلمتو ببین یا برو به کارات برس دیگه. مادرم نمی‌داند که همه‌ی مشکل همین‌جاست؛ من هم تو را می‌خواهم، هم خودم را.




منْ یک، منْ دو، منْ سه

 

«هیچ‌کس هست از برادران حقیقت که چندانی سمع عاریت دهد که طرفی از اندوه خویش با وی بگویم، مگر بعضی از اندوهان من تحمل کند به شرکتی و برادری؟»

سهروری، قصه‌ی مرغان

***

سه ماهی در بیابان می‌رفتند. آفتاب تند و تیز می‌تابید و هوا مثل دریای سنگینی ایستاده بود و سه ماهی در بیابان می‌رفتند. فلس‌هایشان شل شده بود و یکی‌یکی می‌ریخت. یکی از ماهی‌ها زبانش را روی لب‌هایش چرخاند و گفت: چند درخت می‌بینم و یک برکه، هر چند که می‌دانیم سرابی است. ماهی‌ها بی‌شتاب و بی‌قرار در بیابان به آن‌سمت رفتند. دو ماهی بر لب آب نشستند و من به میانه‌ی سراب پریدم. به پشت خوابیدم و مثل روغن روی سطح آب پخش شدم.




بعد از غذا و سیگار و کتاب

 

بعضی از مردم دوست دارند غم و غصه‌هایشان را توی جیبشان بگذارند و همین‌جور که ساندویچشان را گاز می‌زنند آن‌ها را مثل تمبر یادگاری به دیگران نشان بدهند. اما بعضی وقت‌ها دیگر بدجوری شورش درمی‌آید! آخر چطور ممکن است یک نفر که از زندگی کاملاً سیر شده و در حال نابود شدن و سوختن و این حرف‌هاست، با یک عکس مکش‌مرگ‌ما که کنار مسنجرش گذاشته و یک شعر مکش‌مرگ‌ماتر که که کنار اسمش نوشته کانکت بشود که با خلق‌الله چت کند؟!