گامهای کوتاه


اعوذ بها

 

از ترافیک، ماشین‌های عصبانی، ضربه‌های پرصدا، فحش‌های آویزان، پناه می‌برم به یک نیمکت خیس

از روزهای تیغ‌دار، عقربه‌های تندرو، کاغذهای انبار شده‌ی سنگین‌وزن، پناه می‌برم به یک گل‌خانه‌ی گرم

از صدای تلویزیون، ترازویِ کج کور، پناه می‌برم به لغزش آرام یک دامن ساتن روی پاهایم

و وقتی دیگر توی دنیایت جایی برای من نباشد، یک غذای خوشمزه می‌پزم و به آن پناه می‌برم




بوی بهبود

 

پدر داشت زغال‌ها را باد می‌زد تا خوب سرخ شوند. صدای جلز و ولز و بوی گوشت کبابی حسابی راه افتاده بود. من هم روی آتش این‌ور و آن‌ور می‌شدم و منتظر بودم ببینم بعدش چه می‌شود.




تنفس در یک ظرف ژله

 

گام‌ها چیزی بیش از تق/تق/تق می‌گویند. وقت‌هایی که تو داری می‌روی دلداریم می‌دهند:

You\will\come\back

و وقت‌هایی که من دارم دور می‌شوم سرم جیغ می‌کشند:

Ne\ver\come\back




دوزخ می‌آشامم

سه سال پیش همین‌وقت‌ها بود که یک روز عصر که خورشید زود غروب کرده بود و عضلات مغز من در انقباض کامل به سر می‌برد با بانو امیلی دیکنسون تلفنی صحبت می‌کردم که این شعر را قرائت فرمودند:

من هیچ‌کسم، تو کیستی؟

تو نیز هیچ‌کسی؟ پس ما یک جفت هستیم‌ـ‌حرفی مزن

می‌دانی که طردمان می‌کنند

 

چه ملال‌آور است کسی بودن

چه عمومی است مانند قورباغه

تمام طول روز

نام خود را گفتن

به لجن‌زاری ستایشگر

همان‌وقت بود که پا شدم در اتاق را بستم و هیچ‌‌کس شدم. بعدها البته درد اعتیاد حوا را زایید و بانو امیلی هم از 1886 عهدش را شکست. من اما همان هیچ‌کس ماندم.

***

 پ.ن: ترجمه شعر از دکتر ضیاء موحد است و در شعر و شناخت آمده.




ابر بزرگ توی کله‌ی کوچک!

 

فکر کن! ممکن است همه‌ی ما سلول‌های بدن یک موجود خیلی گنده باشیم...در این‌صورت این موجود بیچاره، ایرانش چرک کرده است!