همآغوشی با میهمان بیگاه
بعد من را دراز کردند روی زمین. بعد موهایم راه کشید و توی خاک رفت و محکم شد. بعد از میان سینهام دست بزرگی رویید که بالا رفت و بزرگ شد و بزرگتر شد و جوانه زد و سر بهار از هر شاخهاش دل سرخی رویید که میتپید.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱۸ ب.ظ توسط حوا
۱٧ آذر ۱۳۸٧
سرهنگ به خودش نامه می نویسد!
پلیس به ما گفت چیزی را که شما گم کردهاید ما حتماً پیدا خواهیم کرد. ما ساعتها توی راهروهای پاسگاهها، روی پلههای دادگاهها، پشت درهای اتاقها راه رفتیم. با آدمهای زیادی دربارهاش حرف زدیم. توی کتابچههایمان نوشتیمش و همهی کیفها را چندبار گشتیم. آنوقت امشب، وقتی که دانههای شکر توی کف روی کاپوچینو فرو میرفت و کافه خلوت بود و بیرون هم بارانِ کمی آمده بود، یادمان آمد که ما هیچوقت چیزی گم نکردهایم. آنوقت، زندگی کردیم. همانجا.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳۳ ب.ظ توسط حوا
۱٠ آذر ۱۳۸٧
«آب...آب...»: یک پست طولانی تر!
1ـ به گمانم جهان از بخار درست شده است. وگرنه چرا باید تا سرتان را برمیگردانید، یا چشم بههم میزنید، یا قدر گفتن یک «آب» غافل میشوید، همهچیز عوض شود؟
2ـ شاید کسی برای شما قصهی «خونبرفی» را نگفته باشد. حالا من مادربزرگم و شما خوب گوش کنید: یک روز زمستان پسر پادشاه به شکار رفت و یک کبوتر را در آسمان زد. کبوتر سفید روی برفها افتاد و خونش راه کشید. پسر پادشاه ترسید و لرزید و حالش عوض شد و فهمید که عاشق دختر خونبرفی شده است. راه افتاد دور دنیا که دختر را پیدا کند. رفت و رفت تا اینکه خضرِ نبی سر راهش سبز شد و گفت روی کوه بینالود یک بیاج است که تویش سه تا هندوانه روییده و دختر خونبرفی میان آن هندوانههاست، اما هر وقت خواستی هندوانهها را بشکافی ظرفی آب کنار دستت داشته باش. پسر پادشاه سه هندوانه را پیدا کرد اما طاقتش نبود که برود آب پیدا کند. همانجا هندوانهی اول را شکافت. پریزادی از میانش بیرون آمد و گفت: آب...آب... اما چون آبی دم دست نبود فوری سوخت و خاکستر شد. پسر پادشاه حسرتخوران هندوانهها را برداشت و راه افتاد. وسط راه با خودش فکر کرد حالا که دختر خونبرفی از میان رفت لااقل یک هندوانه را باز کنم و بخورم. نشست و هندوانه را شکافت. پریزادی از میانش بیرون پرید و نالید: آب... آب... اما باز هم آبی دم دست نبود و پریزاد سوخت و خاکستر شد. پسر آخرین هندوانه را برداشت رفت لب چشمه و بازش کرد و ساق پای پریزاده را چسبید و فوری یک لیوان آب داد دستش. اینبار خونبرفی آب را خورد و موجی بخار سفید شد و به آسمان رفت.
3ـ دلم نمیآید قصه را آنجور که نبوده تمام کنم. دختر آب را میخورد و به پسر پادشاه میگوید جانم را نجات دادی و قصه طولانی ست و ادامه پیدا میکند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٩ ب.ظ توسط حوا