گامهای کوتاه


رسیدن آن سال که روز آخرش بگوییم: تا باد چنین بادا

 

لباس‌های کثیف تا آخرین دانه شسته شده‌اند. همه‌جا را دستمال کشیده‌ام. خانه بوی تمیزی و نوی می‌دهد. توی چشم‌هایم را سیاه کرده‌ام. حالا روی مبل، روبه‌روی ماهی‌ها و سبزه و سین‌های دیگر نشسته‌ام و منتظرم این کیسه‌ی سنگین امید را به نخی که با صدای درکردن توپ توی هوا آویزان می‌شود گره بزنم.

پ.ن1: مطابق سنوات ماضیه: لبخند لطفا!

پ.ن1: یک آقایی بود که یک شب به حکیم عمر خیام هم حسودی کرد. یک حوا هم بود که به گودر هم حسودی می‌کرد. حالا من آن آدمی هستم که می‌توانم بگویم: مبارکت باشد. سالت خوش و بختت خوش.

 




نامه به گوشه‌های تاریک

 

نصفه شب بود. ساعت سه. از زیر پتو در ‌آمدم. با یک‌تا پیراهن و پای برهنه رفتم توی حیاط. باران می‌آمد. کف دست‌هایم را رو به بالا ‌گرفتم و روی پای چپم می‌چرخیدم. باران کف دست‌هایم ضربه می‌زد. مثل مادربزرگم: برای این‌که خوابم ببرد شعر می‌خواند و با انگشت اشاره‌اش کف دستم ضربه‌های آرام می‌زد. کلمات آن شعر را هیچ‌وقت یادم نماند. اصلا آن شعر توی کلماتش نبود، توی ضربه‌های کف دستم بود. باران آرام آرام انگشت‌هایش را کف دست‌هایم می‌زد. من هم برایش شعری خواندم که سبزه‌های ریزی شد و از نوک انگشت‌هایم جوانه زد.