گامهای کوتاه


رستنی‌های بی‌فصل

 

هر کار کردم حرف‌هایت توی کله‌ام نمی‌رفت. همین‌جور روی سرم لابه‌لای موهایم می‌ماند. برداشتم جمله‌هایت را یکی‌یکی های‌لایت کردم.بعد پشیمان شدم و موهایم را باز سیاه کردم. تا این‌که تو آمدی و دستت را مثل شانه توی موهایم کشیدی و باز از رد دستهایت نور تابید بیرون.




بهار، تابستان، پاییز، زمستان و دوباره بهار...

 

کار ما این بود که سیزیف را تشویق کنیم. ما در دامنه‌ی کوه می‌نشستیم و برایش دست می‌زدیم و آواز می‌خواندیم. صبح‌ها وقتی که سیزیف شروع می‌کرد به بالا رفتن،  آوازهای شورانگیز می‌خواندیم، با رسیدن به قله در غروب آفتاب سرودهای حماسی و با سرازیر شدن سیزیف و شب، قطعه‌های اندوه‌زا.

چندین‌بار قصد کردم بلند شوم بروم اطراف را بگردم، یا جایم را عوض کنم. اما نمی‌شد: سیزیف همیشه مشغول بود و ما همه منتظر بودیم ببینیم بعدش چه‌کار می‌کند.




برای نجات آخرین دایناسور!

 

من عصبانی نبودم، غمگین بودم.