کلّهفریاد
دلتنگی یک زبان بیگانه است، ترجمه میخواهد. باید از آن حجم بیشکلی که راه نفس آدم را بند میآورد و خفهات میکند، تبدیلش کنی به چیزی آشنا، چیزی که عینی و روزمره و کلمهدار باشد؛ مثلا دلم آنجور تنگ است که انگار با تو زاده شدهام و با تو بزرگ شدهام و با تو مردهام و حالا توی قبر تنهایی گذاشتهاندم و سنگ سنگینی روی سینه و صورتم. یا دلم آنجور تنگ است که انگار همهی جهان، روزیست و آن روز جمعهست و آن جمعه، یکدست غروب. یا بگویی دلم جوری به تو تنگ است که بازوهای آدم برای بغل کردن بچهی خوشمزهی چندماههای که تازه زبان باز کرده تنگ میشود. یا که دلم بدحالِ توست آنجور که آدمی که سالهاست در سفرست، روی ملافههای چرکمُرد مسافرخانههای ارزان بین راه دلش بدحالِ بالش نارنجی رنگ خودش میشود.... من اما نفسم سخت بالا میآید. برایت دلتنگم و ترجمهاش را هم نمیدانم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٠ ق.ظ توسط حوا