گامهای کوتاه


مثل باد برای یک دسته موی پریشان

 

چه بلاهتی در با هم حرف زدن هست! چه بلاهتی در حرف زدن هست! آدم اگر بداند که همین یک بار را برای دیدن کسی، آن‌جور کسی، فرصت دارد فقط سکوت می‌کند. باید کنار هم به آن پشتی تکیه می‌کردیم، درخت‌های سرمازده‌ی لختِ بیرون را نگاه می‌کردیم و در سکوت می‌گریستیم.

پ.ن: بدی‌ش این بود که تو می‌دانستی همان یک بار است. بدی نبود، بی‌انصافی بود.




این جهان، وان جهان مرا مطلب

 

دهان من زخم بزرگی بود توی صورتم. پدرم شیفته‌ی معجزه‌های علم طب بود؛ شیفته‌ی بی‌حسی‌های موضعی، بخیه زدن زخم‌ها.