گامهای کوتاه


صاف نشسته ايد جلوی کامپيوترتان و ....تـــــق....

تازگی‏ها کشف تازه‏ای کرده‏ام. دو سه روز پیش بود گمانم. توی پمپ بنزین بودم و داشتم سوار ماشین می‏شدم برگردم خانه که یکهو یادم آمد. یکهو که نه، ذره ذره انگار روشن شد. از صبح احساس می‏کردم باید خواب دیشبم را به یاد بیاورم. هرچه می‏کردم یادم نمی‏آمد.خواب خیلی خوبی بود و توی آن رخوت و گرفتاری آن‏روز حس می‏کردم به یادآوریش نیاز دارم. همان‏وقت که در ماشین را بستم یادم آمد. خواب دیده بودم توی یک ماشین سیاهِ معرکه کنار راننده‏ای که نمی‏دانم کی بود نشسته بودم و می‏رفتیم. با سرعت خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد. و من از خوشی جیغ می‏کشیدم. از روی یک‏جور پل گمانم رد شدیم. بارانِ کمی هم آمده بود. همه‏چیز خیلی عالی بود و من از خوشی و هیجان جیغ می‏کشیدم. حال خوبی داشتم. خوابم را یادم آمده بود و حسابی کیفم کوک بود. هوا خوب بود. بلوار خلوت بود و من تند می‏رفتم. ضبط را خاموش کردم و به صداهای باقی‏مانده از خوابم گوش می‏دادم که یکهو یک احمقی از توی فرعی با سرعت وارد بلوار شد و... تـــق...

وقتی توی ماشین منتظر افسر نشسته بودم ناگهان فهمیدم که احساس پیروزی توی زندگی آدم یک چیز موقتی است. یک حال خاص که حکم انحراف از نرمال را دارد. اما احساس شکست همیشگی است. مثل یک فاسق بی‏مسئولیت زندگی آدم را سفت بغل کرده است و ول هم نمی‏کند.


حوا