گامهای کوتاه


الواح فراموشی

راز کوچکی وجود دارد که مدت‌هاست قابله‌ها مخفیانه به دکترها گفته‌اند و آن‌ها هم مخفیانه نگه‌ش داشته‌اند. اما من و شما چی؟ حق نیست بدانیم‌ش؟

 این راز خیلی بزرگ از این قرار است: اغلب بچه‌ها ـ حتی ممکن است که همه‌شان ـ با چشم‌های بازِ باز به دنیا می‌آیند و انگار کنید که اصلاً هم خیال گریه کردن ندارند. حالا هرچه هم دکتر محکم بزند پشتشان فقط کاری که می‌کنند این است که به دکتر که سروته نگه‌شان داشته چشم‌غره می‌روند. آن‌وقت دکتر ـ این همان توصیه‌ی قابله‌هاست ـ بچه را آرام می‌گذارد روی زمین. بچه راه می‌افتد می‌رود یک دوری بزند. کادر پرستاری هم همان‌جور با دستکش‌های خونی‌شان می‌مانند به خوش‌وبش کردن با دکتر. بچه می‌رود و بعد که بازدیدش تمام شد با شانه‌های آویزان برمی‌گردد. (همه‌ی کسانی که تا حالا یک بچه‌ی خونی‌مالیِ لخت‌وعور دیده‌اند که مثلاً روی پشت بام یا لبه‌ی جدول یا حتی توی کریدورهای بیمارستان برای خودش راه می‌رفته، و این راز را با ناباوری پیش خودشان نگه داشته بودند حالا می‌توانند کم‌کم افشاگری‌های درِ گوشی را شروع کنند). خلاصه، بچه برمی‌گردد و توی فکرش معلوم نیست چی می‌گذرد. اما دکتر که می‌فهمد وقتش شده پیش از آن‌که بچه خیالی به سرش بزند، پاهایش را سفت می‌گیرد و بچه‌ی در حال جیغ زدن را می‌دهد دست پرستارها. آن‌ها هم در حالی که لبخند می‌زنند و سر تکان می‌دهند بچه را زود می‌پیچند لای ملافه.