گامهای کوتاه


«شراب خوردن با اژدها در تابستان» يا «روايت نگذشته ی ۲»

 

روی سکو نشسته بودیم. تو با آن چشم‌های عجیبت، با آن رنگهای عجیب که توی چشمت داشتی، به هیچ‌چیز نگاه نمی‌کردی. نرمای دستم را گرفته بودی میان استخوانیِ انگشت‌هات. من خم شدم، باز شدم، پیچیدم دور بلندات، می‌خزیدم روی بازوی راستت و تو باز خیره بودی به هیچ چیز. تاب خورده بودم دور پهلوی چپت. دستم را دراز کردم که دیدم سکویی نیست... لحظه‌ای ست که ما روی نرمای گرم صدات نشسته‌ایم فقط. و من باز که سر برگردانده‌ام دارم توی حنجره‌ات فرو می‌روم و فرو می‌روم و فرو می‌روم... خدا را، به من چه می‌گفتی؟