گامهای کوتاه


آلوچه ی باغ بالا!

 

می‌دانی، به خاطر همین بود که دستت را گرفتم و از آن بالا که بودیم آوردمت این پایین که خورشیدهای دم غروبش توی دهانمان را پر از مزه‌ی خون می‌کند. به خاطر همین لحظه‌های نادری که توی تمام پستوهای جهانت باد می‌وزد، جز میان بازوان من.