گامهای کوتاه


جلسه‌ی احضار ارواح عزیزه؛ به صرف شام و شیرینی

 

من از دلتنگی خوشم نمی‌آید، اما تقصیر من نیست که دلتنگی دست از سرم بر نمی‌دارد. دیروز هم همین‌جور بود. همه‌ی خرده ریزهایش را برداشته بود و آمده بود دنبالم. من هم الکی کتاب‌هایم را پهن کردم جلوم و بهش گفتم: جان من ول کن، ببین چقدر کار دارم! اما... می‌دانید که ول نکرد. من را گذاشت توی ماشین قدیم‌های پدرم و برد به یک جاده‌ی تاریک که توی یک شب تاریک همه‌اش را رانندگی کرده بودیم. به یک رودخانه که یک بار ازش رد شده بودم. به راهروی یک بیمارستان که در خواب دیده بودم. به کوچه ی آرامی که یک روز عصر تویش گم شدم. یک ساعت کنار یک درخت زال‌زالک که روی یک حوض توی یک باغ خم شده بود مرا ایستاند. بعد دستم را محکم کشید و همه‌چیز آن‌قدر تند شد که نتوانستم ازشان یادداشت بردارم...

بعد هم آمدیم توی اتاقم نشستیم، چای خوردیم و برای تمام شدن روز گریه کردیم.