گامهای کوتاه


کیا داغشو دوست دارن؟!

 

امروز هوا خیلی گرم بود. من از خانه رفته بودم بیرون. مردم باز هم توی مکعب‌های یخی‌شان این‌ور و آن‌ور می‌رفتند. از کنار هم با فاصله رد می‌شدند تا جهان‌شان به هم گیر نکند. از وسط یخ برای آشناهایشان دست تکان می‌دادند و به چشم‌های غریبه‌ها خیره‌ می‌شدند. گاهی هم مکعب‌هایشان را کنار هم می‌گذاشتند و برای هم درد دل می‌کردند اما چون آفتاب این‌جور موقع‌ها آدم را کلافه می‌کند زود پا می‌شدند و به یخچال خودشان برمی‌گشتند.

امروز هوا خیلی گرم بود و این برای خانه‌ی اسکیمویی ما اصلا خوب نیست.


حوا