«شبهای قسطی»: یک پُست طولانی!
1ـ
دیروز یک چراغ برای کنار تختم خریدم. خیلی وقت بود که توی فکرش بودم. دیروز عصر، همین که چراغم را دیدم فهمیدم که خودش است. مثل یک گل دوشاخه بود. حبابهایش شیری رنگ بود و انحنای قشنگی داشت. بعد که برگشتم خانه، حسابی کیفور بودم. رفتم توی آشپزخانه و با لِفت و لعاب و از سر دل شام پختم. غذای خوب پختن لذت بینظیری دارد، و بعد از هر لذت بینظیری هم خوب است که آدم یک غذای خوب بپزد. بعد که خواستم بخوابم، چراغم را روشن کردم. اما زود دمغ شدم. آخر چه کسی ممکن است فکر کند که با دو تا گل شیشهای که توی چین یا تایوان یا یک قبرستان دیگری یک چشمبادامی که معلوم نیست داشته به چی فکر میکرده روی دو تا پایهی نقرهای کاشته، چه کسی ممکن است فکر کند با این گلهای شیشهای و لامپهای هالوژن میشود شب را روشن کرد؟!
2ـ (بیربط):
حجت الحق، لویی فردینان سلین، در سفر به انتهای شب (ص202) میفرماید:
«بعدها شنیدم که آنجا محلهی آبرومندی است، محلهی طلاست: مانهاتان. به آنجا همه پیاده وارد میشوند، درست مثل کلیسا. آنجا قلب همهی بانکهای امروزهی دنیاست. با وجود این کسانی هستند که موقع عبور تف به خیابان میاندازند. چه دل و جرأتی.»
و در جای دیگر (ص 243) میفرماید:
«همدیگر را میبوسیدیم. ولی من آنطور که باید و شاید خوب بلد نبودم. همیشه در عین حال کمی هم به چیزهای دیگری فکر میکردم، راجع به هدر ندادن وقت یا محبت، طوری که انگار میخواستم همهاش را نمیدانم برای چه چیز باعظمت و متعالی، برای بعدها نگه دارم، ولی نه برای مالی نه برای این. انگار اگر تمام وجودم را صرف بوسیدن مالی میکردم، زندگی تمام چیزهایی را که میخواستم دربارهاش بدانم از من میگرفت و مخفی میکرد، تمام چیزهایی را که در اعماق تاریکیاش بود. و آنوقت دیگر چیزی از شور و حرارتم باقی نمیماند و آنوقت در اثر بیقوتی در آخر کار همه چیزم را از دست میدادم و زندگی، یعنی معشوقهی واقعی مردهای واقعی مثل بقیه غالم خواهد گذاشت»
و در سایر جاها هم چیزهایی دیگری فرموده که، بسته به موقعیت، همهش به درد آدم میخورد!
پ.ن: خیلی وقت بود که از خواندن کتابی این همه غرق لذت نشده بودم. وسط این همه گرفتاری و خاکبرسری، معجزهی طولانی دلچسبی بود. احتمالاً در اقدام عاجل بعدی، به دستهی دلقکها یورش خواهم برد!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٤ ب.ظ توسط حوا