گامهای کوتاه


نوشتن...عشق...و ديگر هيچ

لباس‏هایم را در می‏آورم: بلوزم، شلوارم، و لباس‏های زیرم را. می‏خواهم بنشینم گلدوزی کنم. دارم توی اتاقم دنبال سوزن و نخ می‏گردم که مامانم، وحشت‏زده، از توی هال جیغ می‏زند: "اون چه وضعیه دیوونه؟"

وقتی دارم لباس‏هایم را می‏پوشم می‏دانم که تنها فرصت زندگیم را برای برهنه بودن از دست داده‏ام!