نوشتن...عشق...و ديگر هيچ
لباسهایم را در میآورم: بلوزم، شلوارم، و لباسهای زیرم را. میخواهم بنشینم گلدوزی کنم. دارم توی اتاقم دنبال سوزن و نخ میگردم که مامانم، وحشتزده، از توی هال جیغ میزند: "اون چه وضعیه دیوونه؟"
وقتی دارم لباسهایم را میپوشم میدانم که تنها فرصت زندگیم را برای برهنه بودن از دست دادهام!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٥ ق.ظ توسط حوا