گامهای کوتاه


خواهم که هیچ نخواهم...

 

گفتم: «من همه‌ش را همان اول خرج کرده‌ام». آقای مهربانی که کنارم نشسته بود گفت: «لطفاً نگاه کن... شاید کمی مانده باشد...» من توی کیفم را نگاه می‌کنم، و کیف پولم را، و همه‌ی جیب‌هایم را... گفتم که همه‌ش را خرج کرده‌ام...

همه‌جا پر از توست، هنوز هم...