خواهم که هیچ نخواهم...
گفتم: «من همهش را همان اول خرج کردهام». آقای مهربانی که کنارم نشسته بود گفت: «لطفاً نگاه کن... شاید کمی مانده باشد...» من توی کیفم را نگاه میکنم، و کیف پولم را، و همهی جیبهایم را... گفتم که همهش را خرج کردهام...
همهجا پر از توست، هنوز هم...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٤ ب.ظ توسط حوا