مرقد پدر آقای افلاطون... صلوات!
تو روی تختت دراز کشیدهای و داری به سقف نگاه میکنی. دستهایت را زیر سرت گذاشتهای و به جایی در فاصلهی بینهایتِ تا سقف خیره شدهای.
من روی تختم دراز کشیدهام. به پهلو خوابیدهام و دارم کنارم را نگاه میکنم. انگشتهایم کش میآیند و بلند میشوند. از روی درختها، از توی خیابانها، از لای ماشینها، از زیر درها رد میشوند تا به پیشانیات میرسند.
فاصله تا سقف بینهایت است، برای لحظهای آرامش باید فاصله را تا پوستت کم کنم.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٢ ب.ظ توسط حوا