منْ یک، منْ دو، منْ سه
«هیچکس هست از برادران حقیقت که چندانی سمع عاریت دهد که طرفی از اندوه خویش با وی بگویم، مگر بعضی از اندوهان من تحمل کند به شرکتی و برادری؟»
سهروری، قصهی مرغان
***
سه ماهی در بیابان میرفتند. آفتاب تند و تیز میتابید و هوا مثل دریای سنگینی ایستاده بود و سه ماهی در بیابان میرفتند. فلسهایشان شل شده بود و یکییکی میریخت. یکی از ماهیها زبانش را روی لبهایش چرخاند و گفت: چند درخت میبینم و یک برکه، هر چند که میدانیم سرابی است. ماهیها بیشتاب و بیقرار در بیابان به آنسمت رفتند. دو ماهی بر لب آب نشستند و من به میانهی سراب پریدم. به پشت خوابیدم و مثل روغن روی سطح آب پخش شدم.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٤ ب.ظ توسط حوا