گامهای کوتاه


سرهنگ به خودش نامه می نویسد!

 

پلیس به ما گفت چیزی را که شما گم کرده‌اید ما حتماً پیدا خواهیم کرد. ما ساعت‌ها توی راهروهای پاسگاه‌ها، روی پله‌های دادگاه‌ها، پشت درهای اتاق‌ها راه رفتیم. با آدم‌های زیادی درباره‌اش حرف زدیم. توی کتابچه‌هایمان نوشتیمش و همه‌ی کیف‌ها را چندبار گشتیم. آن‌وقت امشب، وقتی که دانه‌های شکر توی کف روی کاپوچینو فرو می‌رفت و کافه خلوت بود و بیرون هم بارانِ کمی آمده بود، یادمان آمد که ما هیچ‌وقت چیزی گم نکرده‌ایم. آن‌وقت، زندگی کردیم. همان‌جا.