گامهای کوتاه


تابستان خود را چگونه گذراندید؟

 

رفتم سفر و برگشتم. کامپیوترم روشن نمی‌شد. زمستان شد و برف آمد. دلم نیامد روی صفحه‌کلیدهای عاریه‌ای چیزی بنویسم. یک‌نفر یک‌روز عصر مرا برد توی خیابان‌هایی که نمی‌شناختم قدم زدیم. یک‌روز جوراب گرم راه‌راه بلندم را گم کردم. چندتا کتاب خواندم. یک‌نفر مرد. برف‌های دیگری هم آمد. کلی چیز توی ذهنم نوشتم که حالا همه‌شان از یادم رفته. تازگی‌ها هم یک‌نفر پیدا شده که با چشم‌های عجیبی به من نگاه می‌کند. باید کمی راجع به چشم‌هایش فکر کنم.

***

پ.ن: (البته این اصلاً پ.ن نیست و برای خودش یک‌چیزی ست اما ما همین‌جور پرتکی اسمش را می‌گذاریم پ.ن)

داد جاروبی به دستم آن نگار       گفت کز دریا برانگیزان غبار

(نتیجه: این نگار ما به‌طور کلی یک‌چیزی‌ش می‌شود)

 پ.ن2: چرا هیچ‌کس به من نگفته بود پیش از این که بمیرم حتما باید تنهایی پر هیاهو را بخوانم؟

 پ.ن3: (ویژه‌ی کتاب و کتاب‌خوانی!)

3-1-کافکا در کرانه روی‌هم‌رفته کتاب بدی نیست اما وقتی آدم می‌بیند مترجمی برداشته 700 صفحه کتاب را با کلی پانویس راجع به اسم‌های ناآشنا ترجمه کرده و آن‌وقت در صفحه‌ی 260 بعد از این‌که پیرمرد عجیب و غریبی باعث شده از آسمان زالو ببارد و یک راننده‌ی کامیون دارد می‌گوید: «من از زالوها دو چیز می‌دانم، باور کن. وقتی بهت چسبید دیگر کندنش مشکل است... بهترین کار سوزاندنشان است. » مترجم بردارد پانویس بدهد که «روش ساده‌تری هم برای دفع زالو هست، یعنی پاشیدن نمک روی آن.» آن‌وقت آدم دلش می‌خواهد همان‌جور که روی تخت نشسته، کتاب را به دورترین نقطه‌ی ممکن اتاق پرت کند!

3-2- آخر کدام ابلهی ممکن است باور کند که «هر رمانی یه جمله‌ی طلایی داره... تموم قصه، تو همون یه جمله خلاصه می‌شه»[1]؟ حالا جان من بیایید جمله‌ی ‌طلایی اگر شبی از شبهای زمستان، مسافری... را پیدا کنید! یا اصلا نه، بیایید یک‌جوری حالی من کنید که جمله‌ی طلایی عقاید یک دلقک این است که «یک دلقک مست، زودتر از یک شیروانی‌ساز مست سقوط می‌کند»!

ای خدا! دست از این کلماتِ‌قصاربازی‌ها بردارید! (...در ادامه مقدار دیگری غُر می‌زند...)

 

 ١- فرهاد جعفری، کافه پیانو، چشمه: 1386، ص 230.