گامهای کوتاه


جاودانگی به وقت تموز...

 

ما دیگر حرکت نمی‌کردیم... سرما بیداد می‌کرد... چراغ‌ها، یکی یکی، خاموش بودند... من داشتم یخ می‌زدم... تو محکم تکانم دادی... داشتم چشم‌هایم را می‌گذاشتم روی هم... :« یک‌ چیزی بنویس، یک چیزی بنویس وگرنه می‌میری»


حوا