جاودانگی به وقت تموز...
ما دیگر حرکت نمیکردیم... سرما بیداد میکرد... چراغها، یکی یکی، خاموش بودند... من داشتم یخ میزدم... تو محکم تکانم دادی... داشتم چشمهایم را میگذاشتم روی هم... :« یک چیزی بنویس، یک چیزی بنویس وگرنه میمیری»
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٤ ب.ظ توسط حوا