زندگی در پیشِ رو
انگشتم را میبرم توی شیشهی زمانِ از دسترفته و توی دهانم میگذارم: ...مزهی مربای زردآلو میدهد... و خوب که بو میکنم... یکجور بویی که از برگهای اول بهار بلند میشود... بعد همینکه نفس میکشم، نفسم صدای ویولون میدهد. تعجب میکنم. صدایم را صاف میکنم: میشود فلوت. نوک انگشتم را دوباره توی دهانم میبرم: صدای پیانو میدهد. بعد از توی چشمهایم صدای سازهای دیگری میآید که نمیشناسمشان... حالا کافیست یک آه بکشم تا فوره (Faure) رکوئیمش را تمام کند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۱ ب.ظ توسط حوا