فرار به لحظهی اکنون!
میدانی، گمانم یک چاهی هست که آدم آن کاغذ مچاله شده را پرت کرده آنتو. بعد هم تا دلتان بخواهد رویش را آب گرفته است. حالا، کاری که باید بکنی این است که آب را خالی کنی، کاغذ را از آن ته بکشی بیرون، و بلند بخوانیش.
گمانم آب همین چاه است که هروقت تنهایی و شب است و یک موزیک آرام هم توی هوا میرقصد، همینجور هی از چشم آدم سرازیر میشود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٢ ق.ظ توسط حوا