می نويسم و فضا...
سرِ شب نشسته بودم توی آشپزخانه. میز را چیده بودم برای افطار. اذان شده بود و من پوست خرما را آرام آرام میکندم. منتظر بودم چای خنک شود. ربّنا تازه تمام شده بود و من داشتم آرام آرام پوست خرما را میکندم. به خرمایم نگاه میکردم، و فنجان چای و صدای اذان. بچهتر که بودم همهی اینها با هم یک معنا داشت: دعا. موقعی بود که باید هر چیزی که دلت میخواست را مثل بچهی ننری به خدا بگویی و او هم انجامش بدهد... همان را که تو میخواهی. نتوانستم لبخند نزنم. آنوقت سعی کردم چیزی بخواهم... چیزی را به دعا بخواهم. هی فکر کردم. اما دیدم خالی هستم. فکر کردم شاید اگر نمازی چیزی خوانده بودم، میشد... اگر ایمانی، به چیزی، هر چیزی داشتم، میشد... اما... خالیِ خالی... دیدم که دارم فرو میروم و خالیِ خالی هستم... هیچ چیز...آشپزخانه ساکت بود. من تنها بودم و روی صندلیام نشسته بودم و نور چراغ توی فنجان چای تکان میخورد... آنوقت، دعا کردم که خدا وجود داشته باشد... با تمام وجود، از خدا خواستم که باشد... چای سرد شده بود.
____________________
پ.ن: دکتر محمدجواد غلامرضاکاشی در مورد روزه نوشته بوده است! به نظرم باید نیاز به شرکت در مناسک جمعی و هویت گرفتن از آن را هم به تحلیلاش اضافه کنیم. اما پیش از آن لازم است متن مذکور را با عنوان ماه رمضان و تجربه ناب خوردن بخوانید!
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٢ ب.ظ توسط حوا