بهار، تابستان، پاییز، زمستان و دوباره بهار...
کار ما این بود که سیزیف را تشویق کنیم. ما در دامنهی کوه مینشستیم و برایش دست میزدیم و آواز میخواندیم. صبحها وقتی که سیزیف شروع میکرد به بالا رفتن، آوازهای شورانگیز میخواندیم، با رسیدن به قله در غروب آفتاب سرودهای حماسی و با سرازیر شدن سیزیف و شب، قطعههای اندوهزا.
چندینبار قصد کردم بلند شوم بروم اطراف را بگردم، یا جایم را عوض کنم. اما نمیشد: سیزیف همیشه مشغول بود و ما همه منتظر بودیم ببینیم بعدش چهکار میکند.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠۳ ب.ظ توسط حوا