رستنیهای بیفصل
هر کار کردم حرفهایت توی کلهام نمیرفت. همینجور روی سرم لابهلای موهایم میماند. برداشتم جملههایت را یکییکی هایلایت کردم.بعد پشیمان شدم و موهایم را باز سیاه کردم. تا اینکه تو آمدی و دستت را مثل شانه توی موهایم کشیدی و باز از رد دستهایت نور تابید بیرون.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۸ ب.ظ توسط حوا