باد، که بیاید ما را هم با خودش ببرد
اندوه، یک گوی شیشهای خیلی کوچک است که توی گلوی همه هست و وقتی شما با زحمت بروید سر یک کوه بایستید و نامتان را در باد، خیلی بلند، داد بزنید و ببینید که باد با همان سرعتی که نامتان را میشنود، با همان سرعت هم فراموشش میکند، آن وقت است که گوی شیشهای بزرگ میشود و سنگین میشود و غلیظ میشود و نفس شما را بند میآورد.
بله، اندوه یک چنین چیزی ست.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٦ ب.ظ توسط حوا