چشمهای سوراخسواخِ اسفندیار مغموم
روزهای ممتدی هست که مثل کف روی آب اینور و آنور میروی.با چشمخانههای خالی اطرافت را نگاه میکنی. صبح لیوان شیرت را سر میکشی در حالیکه گلویی نداری و کیفت را برمیداری جوری که انگار سر انگشتهایت تودههای فشردهای از هوا هستند. هیچجا نیستی و میوه روی درخت است و دارد میرسد. آنوقت لحظهاش میرسد: میوه از درخت رها میشود و نرمنرم چشمهایت داغ میشود: ذره ذره، همینجور که نشستهای و لیوان چای روبهرویت دارد بخار میکند. انگشتهایت را فرومیبری توی چای داغ. فکر میکنی که درد و سوزش جلوی اشک بیدلیل را خواهد گرفت. لیوان چای چپه میشود و بعد دیگر در حالیکه دو تا دستت را دو طرف سرت فشار میدهی زار میزنی و زار میزنی و زار میزنی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٦ ب.ظ توسط حوا