گامهای کوتاه


بعد هم که ديگر تو، او شدی...

1 آن‏وقت‏ها زمین هنوز گرد بود. عصبانی که می‏شدیم خودمان را وعده می‏دادیم که: این دور را هم بگذار بچرخد تا بچرخم؛ دور دیگر که به هم رسیدیم... این روزها اما، زمین خط‏های دراز موازی‏ای است که هر چه می‏روم و می‏روم و می‏روم، انگار نمی‏شود بچرخم.

 2 این‏جور بود انگار که تو لبی می‏جستی و من قلبی. با این قافِ گرد، قله‏ی بلندی ساختیم که هیچ‏کدام بالا رفتن ازش را بلد نبودیم.

 3 توی گردی زمین شکافی پیدا شد. یک‏سرش را تو گرفتی کشیدی، یک‏سرش را من. هی کش آمد و کش آمد و صاف شد و صاف شد. وقتی که دیگر تا چشم کار می‏کرد همه‏جا خالی و خالی بود، دلت دلم را می‏خواست و تنم تنت را...

 


حوا