بعد هم که ديگر تو، او شدی...
1 آنوقتها زمین هنوز گرد بود. عصبانی که میشدیم خودمان را وعده میدادیم که: این دور را هم بگذار بچرخد تا بچرخم؛ دور دیگر که به هم رسیدیم... این روزها اما، زمین خطهای دراز موازیای است که هر چه میروم و میروم و میروم، انگار نمیشود بچرخم.
2 اینجور بود انگار که تو لبی میجستی و من قلبی. با این قافِ گرد، قلهی بلندی ساختیم که هیچکدام بالا رفتن ازش را بلد نبودیم.
3 توی گردی زمین شکافی پیدا شد. یکسرش را تو گرفتی کشیدی، یکسرش را من. هی کش آمد و کش آمد و صاف شد و صاف شد. وقتی که دیگر تا چشم کار میکرد همهجا خالی و خالی بود، دلت دلم را میخواست و تنم تنت را...
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٩ ق.ظ توسط حوا