یک جای پاک پرنور
چیزهایی را که میدزدند کجا قایم میکنند؟ خوب، نمیدانم، اما لحظههایی هست که من برداشتهام و لای انگشتهایم قایمشان کردهام. حالا فرض کنید که توی بانک نشستهام و هوا هم پر است از گرما و خفگی و همهمهی مبهم مخصوص بانکها. حالا کافیست که سرم را پایین بیاندازم و دستهایم را روی چشمهایم بگیرم و لای انگشت اشاره و وسط دست چپم را کمی باز کنم: آنجا صدای دور چند پرنده میآید و من سرم را روی سینهی مردی گذاشتهام و برف شروع شده است و هیچوقت تمام نمیشود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٦ ب.ظ توسط حوا