نامه به گوشههای تاریک
نصفه شب بود. ساعت سه. از زیر پتو در آمدم. با یکتا پیراهن و پای برهنه رفتم توی حیاط. باران میآمد. کف دستهایم را رو به بالا گرفتم و روی پای چپم میچرخیدم. باران کف دستهایم ضربه میزد. مثل مادربزرگم: برای اینکه خوابم ببرد شعر میخواند و با انگشت اشارهاش کف دستم ضربههای آرام میزد. کلمات آن شعر را هیچوقت یادم نماند. اصلا آن شعر توی کلماتش نبود، توی ضربههای کف دستم بود. باران آرام آرام انگشتهایش را کف دستهایم میزد. من هم برایش شعری خواندم که سبزههای ریزی شد و از نوک انگشتهایم جوانه زد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۳ ق.ظ توسط حوا