رسیدن آن سال که روز آخرش بگوییم: تا باد چنین بادا
لباسهای کثیف تا آخرین دانه شسته شدهاند. همهجا را دستمال کشیدهام. خانه بوی تمیزی و نوی میدهد. توی چشمهایم را سیاه کردهام. حالا روی مبل، روبهروی ماهیها و سبزه و سینهای دیگر نشستهام و منتظرم این کیسهی سنگین امید را به نخی که با صدای درکردن توپ توی هوا آویزان میشود گره بزنم.
پ.ن1: مطابق سنوات ماضیه: لبخند لطفا!
پ.ن1: یک آقایی بود که یک شب به حکیم عمر خیام هم حسودی کرد. یک حوا هم بود که به گودر هم حسودی میکرد. حالا من آن آدمی هستم که میتوانم بگویم: مبارکت باشد. سالت خوش و بختت خوش.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٥ ب.ظ توسط حوا