تخیلاتِ پیش از تبخیرِ قطرهی محالاندیش
من یک ساعت شنی هستم. الان قطرههای خون چکّه...چکّه...چکّه روی سنگ سفیددستشویی میافتند. یک روز هم همهچیز برعکس میشود و همانطور که قطرهها دارند به تنم برمیگردند من مسیر برگشت به گذشته را پیدا میکنم.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳۸ ب.ظ توسط حوا