پیچگوشتیِ مارپیچبازکن
سلّانه. سلّان. سلّانگی. سلّانهسلّانه. سلّانه گویا قید است. فعل و اسمی ندارد. لغتِ تنهاست. معنای قاموسی بهخصوصی هم تا آنجا که دیدهام ندارد. یکجور حال بهخصوص است. حال آدمی که آرام و جوری هم خسته راه میرود. و تنها هم. سلّیدن کاری دستهجمعی نیست. فردیست. حال آدمی ست که مهمترین کارش این است که این لحظه را، این ثانیه را، کوچکترین جزء زمانش را، راه برود. بکِشاندش. یکجور غمزهی رندانه در خودش دارد. آرامشِ حتی سرخوش. و بیاعتنایی؛ جوهر سلّانگی همین است: آدمی را که توی بازار سلّانه راه میرود بردارید و عیناً بگذاریدش توی یک کویر. یا وسط یک مسابقهی دو. سلّانه راهش را میرود. معیارش همین است. سلّانه. سلّان. سلّانگی. سلّانهسلّانه. پشت سرم یک دریاست، مقداری بیابان بلا، چند میدان دراز جنگ، بخشی از آسمان و چیزهایی که توی ابر نگهشان میدارم و بهسرعت شکل عوض میکنند. همچنان میسلّم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۸ ب.ظ توسط حوا