گامهای کوتاه


بیرون‌نهادن بساط از خانه

 

رو به یک پنجره‌ی تاریک ایستاده‌ای و جهان پشت سرت می‌گذرد. صدای خودت را در گوشه‌گوشه‌های فضای پشت سرت می‌شنوی و با همه‌ی پاها از تمام پله‌های پشت سرت پایین می‌آیی و شانه‌هایت را به همه‌ی شانه‌هایی که مال خودت هستند فشار می‌دهی و راه باز می‌کنی. رو به پنجره ایستاده‌ای و به تاریکی نگاه می‌کنی و می‌دانی که نمی‌توانی برگردی؛ چون دو هزار نفر با چشم‌ها و دهان و دست‌های خودت پشت سرت ایستاده‌اند و منتظرند آن ماهی کوچک قرمز را که به بی‌وقتی از روی شاخه‌ها چیده‌ بودی بمکند. ببلعند. برنگرد.