می شه لطفن اين جعبه رو سوراخ کنين؟ من هوا لازم دارم!
کلاس، مثنوی رقتانگیزی بود که از قضا همهی بیتهایش هم، همقافیه از کار درآمده بود و انتهای هر مصراع احمقی تکرار میشد... معلم، کتاب در دست، با شانههای آویزان و پلکهای شل و ولی که یکی در میان باز و بسته میشد پای تخته سیاه ایستاده بود. دهانش هی جمع وباز میشد. پشت نیمکتها شاگردها نشسته بودند و به جای نامعلومی زل زده بودند. زبانشان از بین دندانهایشان بیرون افتاده بود و صدای وزوز مداوم و سمج مگسی که دور سر و مویشان میچرخید را توی سرشان تاب میدادند. یکهو چراغ شروع کرد به پِرپِر کردن و یکی از شاگردها، بیهوا، زد زیر خنده. اول ریز و بیصدا خندید. بعد هم بلند و پرصدا و طولانی. معلم هر دو پلکش را باز نگه داشت و خیره شد به بچه.
خوب شد که اتفاق بدی نیفتاد. فوری از توی دفتر آمدند و قبل از اینکه شاگردهای دیگری هم مثل بچه خندهشان بگیرد یک جعبهی خالی خطکش را چپه گذاشتند روی صورت بچه.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٦ ق.ظ توسط حوا