دستهایش...
مدتیست که از خانهام جدا شدهام. قدر چند شهر دورم. امشب، دم غروب مامان برایم اسمس فرستاده بود که: «من هم تو را دوست دارم». مامان من موبایلبازی نمیکند. چند روز قبل که خانه بودم بهم گفت که یادش بدهم که اسمس بفرستد. دکمههای موبایلش لیبل فارسی ندارد. توی سن و سال مامان من یاد گرفتن نوشتن سیچهل تا نشانه با ده تا دکمه راحت نیست. بهش یاد دادم که از توی جملههای از پیش نوشتهشدهی تمپلت موبایلش چیزی انتخاب کند و بفرستد. چندبار تمرین کرد و از این که یاد گرفته بود خوشحال شد. حالا امشب دم غروب برایم فرستاده بود: «من هم تو را دوست دارم». روی زمین نشسته بودم و گوشیام را به صورتم چسبانده بودم. مادرم گنگ خوابدیده بود. میخواست چیزی بگوید که نمیتوانست. میخواست بغلم کند. میخواست بپرسد که ناهار خوردهام یا نه. میخواست به من غر بزند. میخواست دَمِ پَرش باشم. نگاهم کند. نمیتوانست. «من هم تو را دوست دارم» را پیدا کرده بود که صدایم بزند.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٢ ب.ظ توسط حوا