خانهروشنان
1ـ علیآقا دستفروش جلوی پارک دانشجوست. عصرها با زن و بچهاش میرود سر کار و آخر شب هم یک آقای موتوری آنها را برمیگرداند خانهشان، حوالی شوش. من خودش را ندیدهام. اینها را پای تلفن به من گفت. چند روز پیش که کیف پولم را گم کردم، علیآقا پیدایش کرده بود. توی کیفم، پول بود و کارت شناسایی و کارت کتابخانه، دو سه تا کارت بانکی، یک دفترچهی یادداشت، و یک پاکت که تویش کارت هدیهی صدهزار تومانی بود با رمزش. همان شب آقای موتوری به من زنگ زد و گفت که علیآقا از توی دفترچهی یادداشتم یک شماره پیدا کرده و از آن شماره، شمارهی من را پرسیده و به آقای موتوری گفته که به من بگوید بروم کیفم را ازش بگیرم. فردا وقتی قرار بود بروم کیفم را بگیرم، آقای موتوری گفت علیآقا نیامده سر کارش و بهتر است پسفردا باز زنگ بزنم.
2ـ من آدم خوشبینی هستم. طبیعتم اینجور است که به همه اعتماد میکنم و از روزنامهها هم بیزارم. مدتیست اما هر صبح نگاهی به روزنامه میاندازم. بعد روزنامه غمگینم میکند و نیمساعتی نمیتوانم روی هیچچیز تمرکز کنم. مدتیست که عادت کردهام به همه بگویم ما دچار وارونگی اخلاقی شدهایم. مردمی را که توی خیابان به هم فحش میدهند، با نفرت به چشمهای هم خیره میشوند، توی پیادهرو تف میکنند، به هم تنه میزنند و برای صندلیهای خالی اتوبوس با هم مسابقه میدهند نگاه میکنم و میگویم ما دچار وارونگی اخلاقی شدهایم.
3ـ فردا و پسفردای روزی که کیفم گم شد، مطمئن بودم که هرکس کیف را برداشته صد تومن را نقد کرده پولهای توی کیف را هم برداشته و حالا میخواهد پولی از من بگیرد و آن چندتا کارت باقیمانده را پس بدهد. از علیآقا و آقای موتوری بدم میآمد که کیفم را پیدا کرده بودند. از این که مجبورم هی بهانهها را گوش کنم تا بالاخره نوبت حرف اصلی و درخواست پول برسد حوصلهام سر میرفت. امروز اما علیآقا به من زنگ زد. گفت که کیفم را آورده و بروم بگیرمش. دوستی رفت و کیف را گرفت و همهچیز سر جایش بود. ما از علیآقا تشکر کردیم. کارتها را کنترل کردیم و مژدگانی دادیم. علیآقا به من گفت: «ما دست به حق کسی نمیزنم؛ حالا کارت و رمز و هرچی».
4ـ علیآقا که با زن و بچهاش جلوی پارک دانشجو دستفروش است، دستش پاک است و ذهنش پاک است. علیآقا امید به انسان است. علیآقا که صدتومن برایش صدهزار تومن است، آنقدر دنبال من گشت تا کیفم را به من برساند. علیآقا که توی هیچ روزنامهای نیست و هیچجا شمرده نمیشود و همیشه جزء عوارض جانبیست، کاری میکند از فهم کیف پول من بزرگتر است. علیآقا که نمیدانم بچهاش را مدرسه میفرستد یا نه، با آدم کاری میکند که شهاب حسینیِ نادر و سیمین نمیتواند. علیآقا کاری میکند که آدم از خودش خجالت بکشد؛ کاری میکند که شب و روزهای آدم روشن بشود. علیآقا که همیشه سر کرایه با آقای موتوری چانه میزند، دست به حق کسی نمیزند.
5ـاین حق مطلب نیست؛ چیزیست که از سرِ سرخوشی و بیآداب و ترتیبی نوشته شده. تمام سعیاش هم این است که بگوید آقای موتوری و علیآقا، که گل و گردو میفروشد، کاری میکنند که ما دچار وارونگی اخلاقی نباشیم. این متنیست در ستایش آنها.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠٧ ب.ظ توسط حوا