گامهای کوتاه


روايت نگذشته به صيغه ی گذشته

حالم خوب نبود. بد هم نبود. جوری بود که تویش بد و خوب جا نمی‏شود. این را از دگمه‏های کوچکی فهمیدم که روزها پیدایشان می‏کردم و شب‏ها، با هر چه هم کوشش، می‏دیدم به هیچ کُتی وصل نمی‏شوند. زندگی‏ام همین‏جور مولکول مولکول از هم جدا می‏شد و هیچ تکه‏ایش هم قواره‏ی هیچ بالاپوشی نبود. آخر سر دگمه‏هایم را مشت کردم ریختم توی قوطی دگمه‏های مادرم. رفتم از توی کمد یکی از پیراهن‏هایم را درآوردم. موهایم را بالای سرم گیره زدم و پیراهنم را پوشیدم. توی پیراهنم کلی صدا می‏آمد و هزار جور عطر به دماغ آدم می‏خورد. نورهای عجیب و غریب هم بود و حرف‏هایی که دیگر واضح شنیده نمی‏شد. نشستم جلوی آینه. یک رژ لب برداشتم که یکهو دیدم به جای صورتم، دره‏ی خالی عمیقی نشسته است. رفتم جلوتر ببینم چه خبر است، و حالا مدت‏هاست که افتاده‏ام این‏تو و نمی‏دانم چرا هر چه می‏روم به هیچ کجا نمی‏رسم...