همه‌ی برادران بزرگ من

 

توی بالکن ساختمان روبه‌رو، که استفاده‌ی انباری دارد، یک صندلی را به دیوار تکیه داده‌اند؛ از این صندلی‌های تاشو که تهش سوراخی دارد و روی مستراح ایرانی می‌گذارند تا تبدیل به توالت فرنگی شود. صندلی را جمع کرده‌اند و طرف صافش را به دیوار تکیه داده‌اند. دایره‌ی سفیدی با حفره‌ای سیاه در وسطش رو به بیرون مانده است؛ مثل یک چشم به من نگاه می‌کند. هر کار که می‌کنم، این چشم که ازش گه تراوش می‌کند، به من زل زده است.

 

/ 3 نظر / 38 بازدید
نیستان

اووه! چند وقت است که خودم را جایی ننوشته ام نیستان! یک کلاغ موهوم هی توی دلم میگوید ردیف نیستی این روزها

صبح روز بعد

سلام علیکم ....