جاودانگی به وقت تموز...

 

ما دیگر حرکت نمی‌کردیم... سرما بیداد می‌کرد... چراغ‌ها، یکی یکی، خاموش بودند... من داشتم یخ می‌زدم... تو محکم تکانم دادی... داشتم چشم‌هایم را می‌گذاشتم روی هم... :« یک‌ چیزی بنویس، یک چیزی بنویس وگرنه می‌میری»

/ 6 نظر / 12 بازدید
کاسنی!

خدارو شکر که یه چیزی نوشتی ....

زیتون

اینم یکی از دلایل زنده ماندنه.

تراموا

لعنتی... جوهرش تموم شده

نيستان

ما داشتیم توی خودمان جلز و ولز می کردیم که یکهو نوشته ی شما ما را آنوری کرد: "بخوان که دو پست است نیامده ای"[لبخند]

داود

نوشتن مهم نیست. مهم این است که تا چه خوریم سیف و چه پوشیم شتا